پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۶۷

دل سوخت در فراق تو، نوبت به جان رسید

مردم ز هجر، کی به وصالت توان رسید

بر عندلیب آنچه ز باد خزان رسد

روز جدائی از دم سردم همان رسید

زد غمزهٔ‌ تو بر من از آن می‌کنم فغان

صبرم نماند کارد چو بر استخوان رسید

زلف تو عاقبت ز جفا سر به باد داد

یارب کدام تیر دعا بر نشان رسید

رازی که با میان تو حق در میان نهاد

از نازکی کسی نتواند بدان رسید

جانم کجا ز زلف تو یاد بدن کند

طوطی قفس شکست و به هندوستان رسید

شب نعره می‌زدم به درت چون سگ غریب

تشریف سنگ بر سرم از پاسبان رسید

ای دل به دیده می‌گذرد چشم و ابروش

ای مرغ هوش دار که تیر و کمان رسید

ناصر عجب که آن مه ما را خبر نشد

هر شب که ناله‌های تو بر آسمان رسید

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۶۹آه من یک روز بر گردون علم خواهد کشید
  2. شمارهٔ ۳۷۰آنچه از رهگذر دیده به رویم برسید
  3. شمارهٔ ۳۷۱گر تو داری به عاشقان اقرار
  4. شمارهٔ ۳۷۲گر شود با من ز لطف آن مه‌رخ عیّار یار
  5. شمارهٔ ۳۷۳دیده باغ است و لاله صورت یار
  6. شمارهٔ ۳۷۴مرا یکدم وصال او ز عمر جاودان خوشتر
  7. شمارهٔ ۳۷۵عاشقان را که بود بادهٔ احمر در سر
  8. شمارهٔ ۳۷۶زان لب و دندان چون لعل و گهر
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.