پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۶۲

گل اندر دیده‌ام بی نقش رویت خار می‌آید

ز هر برگ گلی بر دل مرا صد بار می‌آید

خیال ابرویت در چشم من پیوسته می‌گردد

کمان از دیده‌های راست بین طیار می‌آید

نخواهم رفت از کویت به دشنام رقیب اما

سماع طعنه‌های دشمنان دشوار می‌آید

بَدان در روی نیکویت همی‌بینند و می‌دانم

که از چشم بد آسیبی در آن رخسار می‌آید

به غیر باده در دستم همه با باد می‌ماند

به غیر یار در چشمم همه اغیار می‌آید

به مه دارم نظر کانجا نشان دوست می‌یابم

به گل‌بر عاشقم کز وی نسیم یار می‌آید

به جز چشم تو ناصر را کس دیگر نمی‌پرسد

همان بیمار را رحمی بر این بیمار می‌آید

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۶۴تو را در گوشهٔ‌ خاطر غم یاری نمی‌آید
  2. شمارهٔ ۳۶۵دوش بر گرد سمن باد سحر می‌پیچید
  3. شمارهٔ ۳۶۶چه مطرب است که امشب بدین مقام رسید
  4. شمارهٔ ۳۶۷دل سوخت در فراق تو، نوبت به جان رسید
  5. شمارهٔ ۳۶۸زلفت مرا به حلقهٔ دام بلا کشید
  6. شمارهٔ ۳۶۹آه من یک روز بر گردون علم خواهد کشید
  7. شمارهٔ ۳۷۰آنچه از رهگذر دیده به رویم برسید
  8. شمارهٔ ۳۷۱گر تو داری به عاشقان اقرار
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.