پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۵۸

حُسنش چو گل به هردم رنگی دگر برآید

از هر ورق چو غنچه نقش دگر نماید

زنجیر زلف او را از حلقه نیست بیرون

باد صبا ز زلفش گر حلقه‌ای رباید

از چشم او گشاید کاری که بسته باشد

گر عقده‌ای به کارم ابرویِ او فزاید

ما را به مهر رویش مهریست در مقابل

آن ماه را چه نقصان گر ماه خوش برآید

عمر من است مطرب، می‌خواهمش همیشه

دانی چه حال باشد، چون عمر من سر‌ آید

گفتم ز دل برآیم چون دلبر آید اما

باید که این کفایت ما را ز دل‌ برآید

ناصر اگر نیاید آن عمر رفتهٔ‌ ما

مائیم و خاک پایش چندانکه عمر پاید

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۶۰اگر به رنگ و بوی تو گل به گلستان آید
  2. شمارهٔ ۳۶۱مهری ز تو در وجود ناید
  3. شمارهٔ ۳۶۲گل اندر دیده‌ام بی نقش رویت خار می‌آید
  4. شمارهٔ ۳۶۳تن سرگشته ز هجر تو به جان می‌آید
  5. شمارهٔ ۳۶۴تو را در گوشهٔ‌ خاطر غم یاری نمی‌آید
  6. شمارهٔ ۳۶۵دوش بر گرد سمن باد سحر می‌پیچید
  7. شمارهٔ ۳۶۶چه مطرب است که امشب بدین مقام رسید
  8. شمارهٔ ۳۶۷دل سوخت در فراق تو، نوبت به جان رسید
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.