پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۴۹

مه تو را ماند اگر ماه به گفتار آید

راست سروی تو اگر سرو به رفتار آید

گل درَد جامه و از شرم رخت سرخ شود

گر گلستان جمال تو به گلزار آید

عقل و جان و دل و دین گر رود از دست چه باک

در ره عشق چنین واقعه بسیار آید

مصلحت نیست که آن روی به کس بنمائی

شهر غوغا شود و فتنه به بازار آید

نسخهٔ حسن تو گر پیر معلم خواند

طفل راه تو شود بر سر تکرار آید

حلقهٔ زلف تو گر صوفی صافی بیند

خرقه بفروشد و در حلقهٔ زنار آید

گر میِ لعل تو یک جرعه مذکِر نوشد

مست و دستار کشان بر در خمّار آید

ور ببیند خم ابروی تو یک بار طبیب

شرم دارد که دگر بار بر سر بیمار آید

مُرد ناصر ز فراق تو بر او رحمی کن

مگر آن کشتهٔ بیچاره دگر بار آید

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۵۱اگر آن سرو گل‌اندام به رفتار آید
  2. شمارهٔ ۳۵۲از درد هجر جانا جانم به همی‌برآید
  3. شمارهٔ ۳۵۳در هر زمین که سروی چون قد او برآید
  4. شمارهٔ ۳۵۴بکاهد صبرم و عشقت فزاید
  5. شمارهٔ ۳۵۵صبا چو طرهٔ سنبل به وقت صبح گشاید
  6. شمارهٔ ۳۵۶ماه است رخ یار، به ما خوش نبرآید
  7. شمارهٔ ۳۵۷مرا بر شاخ رعنائی چو گل رفتن نمی‌شاید
  8. شمارهٔ ۳۵۸حُسنش چو گل به هردم رنگی دگر برآید
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.