پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۳۴

چون چنگم از غم سرنگون،‌ کان دلستانم می‌رود

نالند رگها در تنم، کز سینه جانم می‌رود

صد چاک کردم جامه را، چون گُل فتادم غرق خون

کان شاخ گلبرگ تری از بوستانم می‌رود

چون سبره در پایش فتم، بر سر کنم خاک رهش

گیرم سر راهی که آن سرو روانم می‌رود

چون یاد لعلش می‌کنم، در جانم آتش می‌فتد

چون از خطش یاد آورم،‌ دود از دهانم می‌رود

می‌رفت و من در پی روان، می‌گفت با همراه خود

کش این سگ دیوانه را، کز پی دوانم می‌رود

تن را به مسجد می‌برم، تا رو به تسبیح آورم

چون سبحه گردان می‌کنم، او بر زبانم می‌رود

ناصر دل مجروح را،‌ کز تو بُتان دزدیده‌اند

خونی‌ست تازه بر لبش، آنجا گمانم می‌رود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۳۶روی در مسجد و دل ساکن خمار چه سود
  2. شمارهٔ ۳۳۷گر پادشه به کوی تو آید گدا شود
  3. شمارهٔ ۳۳۸چون ز مهرت ذره‌ای در جان من پیدا شَود
  4. شمارهٔ ۳۳۹عشق که رخت صبر بسوزد بلا شود
  5. شمارهٔ ۳۴۰دل من خون شد و تا خون نشود دل نشود
  6. شمارهٔ ۳۴۱هر زمان دل را جگر از دست دیده خون شود
  7. شمارهٔ ۳۴۲گر چو پسته دهن تنگ تو در خنده شود
  8. شمارهٔ ۳۴۳غرهٔ ماه تو غرّا می‌شود
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.