پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۳۹

عشق که رخت صبر بسوزد بلا شود

گر آب چشم ما نبوَد تا چه‌ها شود

معشوق چون به ملک دو عالم نظر نکرد

سلطان به کوی عشق در آید گدا شود

دل بی وصال دوست نباشد، عجب مدار

هر ماهی‌ای که آب نیابد فنا شود

سر می‌نهیم در خم محراب ابرویش

باشد نماز حاجت ما زو روا شود

بهتر بود ز درد جدائی هزار بار

جان از تن شکستهٔ ما گر جدا شود

گویند آنچه رفت ز وصلش قضا کنیم

در حیرتم که عمر چگونه قضا شود

تاریک شد جهان، ره باریک عشق را

ناصر برو که لطف خدا رهنما شود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۴۱هر زمان دل را جگر از دست دیده خون شود
  2. شمارهٔ ۳۴۲گر چو پسته دهن تنگ تو در خنده شود
  3. شمارهٔ ۳۴۳غرهٔ ماه تو غرّا می‌شود
  4. شمارهٔ ۳۴۴سبرهٔ خط تو پیدا می‌شود
  5. شمارهٔ ۳۴۵سر شد ز دست و مهر تو از سر نمی‌شود
  6. شمارهٔ ۳۴۶دلبر اگر به کام دل من نمی‌شود
  7. شمارهٔ ۳۴۷از خود آن یار به هر نام نشانی بدهد
  8. شمارهٔ ۳۴۸چو گل به وقت سحر گنج زر به باد دهد
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.