پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۴۵

سر شد ز دست و مهر تو از سر نمی‌شود

یک ذره درد عشق تو کمتر نمی‌شود

ما خورده‌ایم چو خضر آب حیات عشق

وین منزلت به ملک سکندر نمی‌شود

گر سیل‌ها روان شود از چشم ما چه باک

چشم تو را که نوک مژه تر نمی‌شود

جُستم مراد، هیچ میسر نشد، مگر

در عاشقی مراد میسر نمی‌شود

من هر چه جد و سعی بود می‌کنم ولی

تغییر در نصیب مقدر نمی‌شود

گر در برابرم نبود روی تو رواست

گوهر به خاک راه برابر نمی‌شود

ناصر مقرر است که جان نمی‌دهی

ملک وصال دوست مقرر نمی‌شود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۴۷از خود آن یار به هر نام نشانی بدهد
  2. شمارهٔ ۳۴۸چو گل به وقت سحر گنج زر به باد دهد
  3. شمارهٔ ۳۴۹مه تو را ماند اگر ماه به گفتار آید
  4. شمارهٔ ۳۵۰می‌گذشت و ز حیا چهره برافروخته بود
  5. شمارهٔ ۳۵۱اگر آن سرو گل‌اندام به رفتار آید
  6. شمارهٔ ۳۵۲از درد هجر جانا جانم به همی‌برآید
  7. شمارهٔ ۳۵۳در هر زمین که سروی چون قد او برآید
  8. شمارهٔ ۳۵۴بکاهد صبرم و عشقت فزاید
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.