پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۳۸

چون ز مهرت ذره‌ای در جان من پیدا شَود

راز پنهانم چو شمع از روشنی رسوا شود

سرو اگر در باغ بیند قامت رعنای تو

سرکشی بگذارد و چون سبزه زیر پا شود

بوی گیسوی تو یابد سوسن آید در سخن

صورت چشم تو بیند نرگس و بینا شود

تاری از زنار زلفت گر فِتد در صومعه

مؤمن صد ساله ترسم در زمان ترسا شود

گر تو ای جان عزیز من به تنها مایلی

جانم از تن رخت بیرون برد تا تنها شود

گر به دعویِ اناالحق بر سرِ دارم کشند

کار ناصر آن زمان در عشق تو والا شود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۴۰دل من خون شد و تا خون نشود دل نشود
  2. شمارهٔ ۳۴۱هر زمان دل را جگر از دست دیده خون شود
  3. شمارهٔ ۳۴۲گر چو پسته دهن تنگ تو در خنده شود
  4. شمارهٔ ۳۴۳غرهٔ ماه تو غرّا می‌شود
  5. شمارهٔ ۳۴۴سبرهٔ خط تو پیدا می‌شود
  6. شمارهٔ ۳۴۵سر شد ز دست و مهر تو از سر نمی‌شود
  7. شمارهٔ ۳۴۶دلبر اگر به کام دل من نمی‌شود
  8. شمارهٔ ۳۴۷از خود آن یار به هر نام نشانی بدهد
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.