پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۴۰

دل من خون شد و تا خون نشود دل نشود

جان به لب آمد و کامی ز تو حاصل نشود

نارون دید قدت در چمن و مایل شد

کیست کاو قد تو را بیند و مایل نشود

لبت ای قرص قمر کی به دهانم برسد

چشم من گر به سر کوی تو سایل نشود

بند از گردن من بار بلای تو گشاد

هر که از خویش نبرد به تو واصل نشود

تو به آئینه مقابل شوی از خود بینی

ور نه با روی تو آئینه مقابل نشود

هرکه واقف شود از عشق نگردد عاقل

زانکه دیوانه به زنجیر تو عاقل نشود

عاشقی بر تو اگر ختم نگردد ناصر

دست در گردن مقصود حمایل نشود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۴۲گر چو پسته دهن تنگ تو در خنده شود
  2. شمارهٔ ۳۴۳غرهٔ ماه تو غرّا می‌شود
  3. شمارهٔ ۳۴۴سبرهٔ خط تو پیدا می‌شود
  4. شمارهٔ ۳۴۵سر شد ز دست و مهر تو از سر نمی‌شود
  5. شمارهٔ ۳۴۶دلبر اگر به کام دل من نمی‌شود
  6. شمارهٔ ۳۴۷از خود آن یار به هر نام نشانی بدهد
  7. شمارهٔ ۳۴۸چو گل به وقت سحر گنج زر به باد دهد
  8. شمارهٔ ۳۴۹مه تو را ماند اگر ماه به گفتار آید
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.