پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۳۳

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگز از یاد من آن زلف پریشان نرود

از دماغ من سودا زده عکس رخ تو

به جفای فلک و غصهٔ دوران نرود

آن‌چنان مهر تو اندر دل و جان ره دارد

که گرم جان برود مهر تو از جان نرود

بار هجر تو به گریه نرود از دل من

زانکه او کوه گران است و به توفان نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پیمان

تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود

گر رود از پی خوبان دل من معذور است

درد دارد چه کند کز پی درمان نرود

هر که خواهد که چو ناصر نشود سرگردان

دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۳۵نقش تو در چشمهٔ‌ چشمم چو ماهی می‌رود
  2. شمارهٔ ۳۳۶روی در مسجد و دل ساکن خمار چه سود
  3. شمارهٔ ۳۳۷گر پادشه به کوی تو آید گدا شود
  4. شمارهٔ ۳۳۸چون ز مهرت ذره‌ای در جان من پیدا شَود
  5. شمارهٔ ۳۳۹عشق که رخت صبر بسوزد بلا شود
  6. شمارهٔ ۳۴۰دل من خون شد و تا خون نشود دل نشود
  7. شمارهٔ ۳۴۱هر زمان دل را جگر از دست دیده خون شود
  8. شمارهٔ ۳۴۲گر چو پسته دهن تنگ تو در خنده شود
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.