پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۳۵

نقش تو در چشمهٔ‌ چشمم چو ماهی می‌رود

هر زمان ما را سپیدی در سیاهی می‌رود

زینهار از ناوک چشمت که در شهر دلم

بیشتر آشوب از آن تُرک سپاهی می‌رود

خنجری بر من زدی آزرده باشد دست تو

خون من بر ساعد تو عذر خواهی می‌رود

می‌رود بر باد چون زلفت سرم، باری ببین

کین سر شوریده چون در بی‌گناهی می‌رود

من غلامت گشته‌ام وز روز آزادی خویش

عار می‌دارم سخن در پادشاهی می‌رود

ساکنان قدس می‌گریند بر من تا به روز

بس که بر گردون خروش صبحگاهی می‌رود

می‌نوشت احوال خود ناصر ولیک از سوز دل

نی قلم سر می‌درآرد نی سیاهی می‌رود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۳۷گر پادشه به کوی تو آید گدا شود
  2. شمارهٔ ۳۳۸چون ز مهرت ذره‌ای در جان من پیدا شَود
  3. شمارهٔ ۳۳۹عشق که رخت صبر بسوزد بلا شود
  4. شمارهٔ ۳۴۰دل من خون شد و تا خون نشود دل نشود
  5. شمارهٔ ۳۴۱هر زمان دل را جگر از دست دیده خون شود
  6. شمارهٔ ۳۴۲گر چو پسته دهن تنگ تو در خنده شود
  7. شمارهٔ ۳۴۳غرهٔ ماه تو غرّا می‌شود
  8. شمارهٔ ۳۴۴سبرهٔ خط تو پیدا می‌شود
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.