پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۳۲

یار تنها شد و آن به که به تنها نرود

جان من رفت بدو تا تنِ تنها نرود

او همی‌رفت چو باد و ز تن خاکی من

گَرد آویخته در دامن او تا نرود

خیز و پیغام بَر ای باد، خدا را، و بگو

تا دمی سایهٔ لطفش ز سر ما نرود

نیست جز باد صبا قاصد و همدم او نیز

سخت سست است ندانم برود یا نرود

عهد کردم که درین راه ز سر سازم پای

برود سر به سر عهد اگر پا نرود

برق گر تیغ زند کوه کمر نگشاید

باد اگر حمله کند نارون از جا نرود

ناصر این قلب مُزور که به ضرب عشق است

به چه کار آید اگر در سر سودا نرود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۳۴چون چنگم از غم سرنگون،‌ کان دلستانم می‌رود
  2. شمارهٔ ۳۳۵نقش تو در چشمهٔ‌ چشمم چو ماهی می‌رود
  3. شمارهٔ ۳۳۶روی در مسجد و دل ساکن خمار چه سود
  4. شمارهٔ ۳۳۷گر پادشه به کوی تو آید گدا شود
  5. شمارهٔ ۳۳۸چون ز مهرت ذره‌ای در جان من پیدا شَود
  6. شمارهٔ ۳۳۹عشق که رخت صبر بسوزد بلا شود
  7. شمارهٔ ۳۴۰دل من خون شد و تا خون نشود دل نشود
  8. شمارهٔ ۳۴۱هر زمان دل را جگر از دست دیده خون شود
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.