پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۳۱

از مژه می‌زنم نمک بر جگر کباب خود

خون رَودم ز دیده کو نیست دمی به آب خود

چون همه عشق را صفت بیخودی و خرابی است

تهمت عقل می‌نهم بر روش خراب خود

نعره زنان همی‌روم شب به در سرای تو

هم ز سگان کوی تو می‌شنوم جواب خود

از دم باد صبحدم زلف تو را شکستِ دل

در هم و تیره شد مگر بیش نیافت تاب خود

شب که بر آسمان رود از غم هجر ناله‌ام

زُهره به‌ نالهٔ خوشم ساز کند رباب خود

زد گره از تپیدنم زلف تو بر گلوی جان

مرغِ به دام مُرده‌ام، کُشته ز اضطراب خود

نالهٔ هرکس از غمی، نالهٔ ناصر از بتان

هر دل و هر ارادتی، هر سگ و ماهتاب خود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۳۳هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
  2. شمارهٔ ۳۳۴چون چنگم از غم سرنگون،‌ کان دلستانم می‌رود
  3. شمارهٔ ۳۳۵نقش تو در چشمهٔ‌ چشمم چو ماهی می‌رود
  4. شمارهٔ ۳۳۶روی در مسجد و دل ساکن خمار چه سود
  5. شمارهٔ ۳۳۷گر پادشه به کوی تو آید گدا شود
  6. شمارهٔ ۳۳۸چون ز مهرت ذره‌ای در جان من پیدا شَود
  7. شمارهٔ ۳۳۹عشق که رخت صبر بسوزد بلا شود
  8. شمارهٔ ۳۴۰دل من خون شد و تا خون نشود دل نشود
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.