پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۳۰

تو نه آن شوخی که پروایت سوی یاری بوَد

خاطر نازک‌دلان را یاد ما عاری بود

تو سبک روحی چنان و من گران‌جانم چنین

بر تو اندک پرسش ما رنج بسیاری بود

زلف را شانه مزن تا جان نبارد بر زمین

در خم هر موی تو جان گرفتاری بود

هر سحرگه چون به میخانه صبوحی می‌کنم

شامگاهم خرقه اندر رهن خماری بود

عقل من گم شد ز مستی ای ملامت گو خموش

ور نه قول نیکنامان کار هشیاری کند

چون همیشه کار من بت را پرستش کردن است

بر میان من همان بهتر که زناری بود

هیچ کاری گر نیاید ناصر اندر کوی تو

پاسبانان را سگ شبگرد و بیداری کند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۳۲یار تنها شد و آن به که به تنها نرود
  2. شمارهٔ ۳۳۳هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
  3. شمارهٔ ۳۳۴چون چنگم از غم سرنگون،‌ کان دلستانم می‌رود
  4. شمارهٔ ۳۳۵نقش تو در چشمهٔ‌ چشمم چو ماهی می‌رود
  5. شمارهٔ ۳۳۶روی در مسجد و دل ساکن خمار چه سود
  6. شمارهٔ ۳۳۷گر پادشه به کوی تو آید گدا شود
  7. شمارهٔ ۳۳۸چون ز مهرت ذره‌ای در جان من پیدا شَود
  8. شمارهٔ ۳۳۹عشق که رخت صبر بسوزد بلا شود
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.