پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۲۷

دوش خیال رخت در دل دیوانه بود

عاشق بی کیش را صومعه بتخانه بود

پرده بر انداخت حُسن بر سر بازار عشق

کاسدی جان و دل، رونق جانانه بود

گریهٔ تو در وداع بهر هلاک من است

شمع که شب می‌گریست، ماتم پروانه بود

خوی به ناز تو کرد، عاقبت‌انگیز حسن

روی چه سود آشنای، خوی چو بیگانه بود

شب به من افسانه کفت، یار همان بود عمر

حاصل روز حیات، خود همه افسانه بود

صبر و قراری گزید، عقل ز هوشی که داشت

سر به خرابی نهاد، عشق که دیوانه بود

شیخ ز ناصر دگر صحبت پیمان مجوی

چون ز ازل کار او با می و پیمانه بود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۲۹دوش در مجلس کباب ما ز سوز سینه بود
  2. شمارهٔ ۳۳۰تو نه آن شوخی که پروایت سوی یاری بوَد
  3. شمارهٔ ۳۳۱از مژه می‌زنم نمک بر جگر کباب خود
  4. شمارهٔ ۳۳۲یار تنها شد و آن به که به تنها نرود
  5. شمارهٔ ۳۳۳هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
  6. شمارهٔ ۳۳۴چون چنگم از غم سرنگون،‌ کان دلستانم می‌رود
  7. شمارهٔ ۳۳۵نقش تو در چشمهٔ‌ چشمم چو ماهی می‌رود
  8. شمارهٔ ۳۳۶روی در مسجد و دل ساکن خمار چه سود
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.