پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۲۲

ز عشق بنده چه خواهد بدان جمال فزود

که از قدیم تو بودی و این شکسته نبود

جدا ز روی تو من روی و ره نمی‌دانم

ولی چو روی نمودی تو جمله روی نمود

شبی خیال تو آمد قبای من دزدید

سحر نسیم تو آمد کلاه من بربود

بر آستان تو رفتم حدیث خود گفتم

پس از کرشمهٔ بسیار خدمت فرمود

تو را قبای که داد و تو را کلاه که دید

چنین مگوی که چون گفتهٔ تو کس نشنود

از این تملق شیرین چنان ز دست شدم

که سر فدای تو باشد، کله چه باشد و خود

به کشتگان تو خود را همی در اندازم

تو دست خویش نخواهی به خون من آلود

جمال روی تو را حسن و ناز افزون باد

زیان ندارد اگر عاشقی ز غم فرسود

اگر به باد رود در هوای تو ناصر

تو را اگر چه ندارد زیان ندارد سود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۲۴در ازل قبلهٔ جانها خم ابروی تو بود
  2. شمارهٔ ۳۲۵دوشینه یار پرده ز رخ برگرفته بود
  3. شمارهٔ ۳۲۶با رخش ماه آسمان چه بود
  4. شمارهٔ ۳۲۷دوش خیال رخت در دل دیوانه بود
  5. شمارهٔ ۳۲۸دجله را امسال رفتاری عجب مستانه بود
  6. شمارهٔ ۳۲۹دوش در مجلس کباب ما ز سوز سینه بود
  7. شمارهٔ ۳۳۰تو نه آن شوخی که پروایت سوی یاری بوَد
  8. شمارهٔ ۳۳۱از مژه می‌زنم نمک بر جگر کباب خود
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.