پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۱۲

دوش بازم آتشی در جان غم فرسود بود

تا سحر در منزلم از ناله دود آلود بود

ماه من در نیم شب طالع شد از برج شرف

گوئیا در برج طالع کوکب مسعود بود

در دهانش فکرها کردم که یابم جای بوس

کافرم گر از وجودش ذره‌ای موجود بود

ای رقیب ار دم زدم با او تو را با من چه کار

با بتی گر بت پرستی را وصالی بود، بود

واعظا گر پند در گوشم آن ساعت نرفت

درگذر از من که در گوشم نوای عود بود

گر نیازی آمد از من باده در سر داشتم

ور نمازی آمد از من شاهدم معبود بود

یار با من گفت: ناصر خواه مقصودی ز ما

گفتمش: وقت تو خوش، ما را همین مقصود بود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۱۴یارب این دل به کجا رفت و کجا خواهد بود
  2. شمارهٔ ۳۱۵به دنیا گر شوی دشمن، تو را حق یار خواهد بود
  3. شمارهٔ ۳۱۶مرا هوای تو همراه خاک خواهد بود
  4. شمارهٔ ۳۱۷آخر این شام بلا را سحری خواهد بود
  5. شمارهٔ ۳۱۸بدیدم آن مه خود را، پگاه خواب آلود
  6. شمارهٔ ۳۱۹تا نگفتی سخنی نقش دهان هیچ نبود
  7. شمارهٔ ۳۲۰سگان را دیده در کویت، ز من بیخواب‌تر نبود
  8. شمارهٔ ۳۲۱عشق تو بود با من و از من نشان نبود
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.