پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۱۱

یاد باد کز ما یار ما را یاد بود

شاد بودیم از غم عشق و بدان دل‌شاد بود

بیت معمور دلم شد از فراق او خراب

ورنه از گنج و صالش این خراب‌آباد بود

چشم بادامش که با دام است و مست و شیرگیر

ما همی گوئیم آهویش،‌ ولی صیاد بود

آب چشم ما که چشم سنگ را می‌سفت دوش

در هوای لعل شیرینش مگر فرهاد بود

ناصر از درد فراقش داد جان، بیداد نیست

داد و بیداد آنچه از معشوق آمد داد بود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۱۳پیش از آن کین شخص ناموجود من موجود بود
  2. شمارهٔ ۳۱۴یارب این دل به کجا رفت و کجا خواهد بود
  3. شمارهٔ ۳۱۵به دنیا گر شوی دشمن، تو را حق یار خواهد بود
  4. شمارهٔ ۳۱۶مرا هوای تو همراه خاک خواهد بود
  5. شمارهٔ ۳۱۷آخر این شام بلا را سحری خواهد بود
  6. شمارهٔ ۳۱۸بدیدم آن مه خود را، پگاه خواب آلود
  7. شمارهٔ ۳۱۹تا نگفتی سخنی نقش دهان هیچ نبود
  8. شمارهٔ ۳۲۰سگان را دیده در کویت، ز من بیخواب‌تر نبود
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.