پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۰۹

اگر آن فتنه که برخاست به ما بنشیند

دیده در صورت او صورت معنی بیند

غنچه را چاک گریبان اگر از دل تنگی‌ست

به از آن نیست که دامن ز جهان برچیند

در شب هجر تو چون شمع به آب دیده

آتش دل بنشاندیم ولی ننشیند

تو درخت گل صدبرگی و از خوف رقیب

هیچ‌کس زهره ندارد که گلی برچیند

ناز او هست همه بهر نیاز ناصر

دوست آن نیست که برما دگری بگزیند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۱۱یاد باد کز ما یار ما را یاد بود
  2. شمارهٔ ۳۱۲دوش بازم آتشی در جان غم فرسود بود
  3. شمارهٔ ۳۱۳پیش از آن کین شخص ناموجود من موجود بود
  4. شمارهٔ ۳۱۴یارب این دل به کجا رفت و کجا خواهد بود
  5. شمارهٔ ۳۱۵به دنیا گر شوی دشمن، تو را حق یار خواهد بود
  6. شمارهٔ ۳۱۶مرا هوای تو همراه خاک خواهد بود
  7. شمارهٔ ۳۱۷آخر این شام بلا را سحری خواهد بود
  8. شمارهٔ ۳۱۸بدیدم آن مه خود را، پگاه خواب آلود
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.