پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۰۷

رندان پاک را که به کوران عصا دهند

اکنون ضرورت است که نوبت به ما دهند

چون انتهای رأی تو روشن نمی‌شود

هرکس نشان ز منزل وصلت چرا دهند

رنجیده‌ام به جان دل ز اهل صومعه‌

وقت است اگر به دردی دردم صفا دهند

چو دامن مراد نه در سعی چنگ ماست

سررشنه بهتر آنکه به دست قضا دهند

ساقی مدار مجلس ما خالی از شراب

تا از شراب ناب بهشت جزا دهند

آلوده‌ای به خون دل ما لب و دهن

فرمای تا به بوسه مرا خون بها دهند

ناصر به غیر دوست توجه ملالت است

دوزخ روند به که به جنت رضا دهند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۰۹اگر آن فتنه که برخاست به ما بنشیند
  2. شمارهٔ ۳۱۰دوش در فکر من آن شکل قد و بالا بود
  3. شمارهٔ ۳۱۱یاد باد کز ما یار ما را یاد بود
  4. شمارهٔ ۳۱۲دوش بازم آتشی در جان غم فرسود بود
  5. شمارهٔ ۳۱۳پیش از آن کین شخص ناموجود من موجود بود
  6. شمارهٔ ۳۱۴یارب این دل به کجا رفت و کجا خواهد بود
  7. شمارهٔ ۳۱۵به دنیا گر شوی دشمن، تو را حق یار خواهد بود
  8. شمارهٔ ۳۱۶مرا هوای تو همراه خاک خواهد بود
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.