پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۰۲

لعل تو چون کشف اسرار نهانی می‌کند

جزع من بر روی من گوهر فشانی می‌کند

با سر زلف تو شانه می‌درآرد سربه‌سر

با لب لعل تو ساغر کامرانی می‌کند

چشم ترکت را که صد آشفته در هر گوشه است

آن توانائی ز عین ناتوانی می‌کند

فضلهٔ گردی که بر‌می‌خیزد از خاک درت

گر چه از جنس زمین است، آسمانی می‌کند

دل همی‌خواهد که جان در پایت اندازد روان

من سبکبارم ولیکن جان گرانی می‌کند

جوهر فرد تو می‌آید خرد را در نظر

فکر معنی دقیق از خرده دانی می‌کند

کام ناصر را حلاوت شکرستان تو داد

همچو طوطی لاجرم شیرین زبانی می‌کند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۰۴رندم و عاشق و دیوانه به آواز بلند
  2. شمارهٔ ۳۰۵هر دل که دید زلف تو آورد در کمند
  3. شمارهٔ ۳۰۶هم چو چشم بدرقیبان از تو دورم می‌کنند
  4. شمارهٔ ۳۰۷رندان پاک را که به کوران عصا دهند
  5. شمارهٔ ۳۰۸عاشقان کوی تو را زحمت غوغا ندهند
  6. شمارهٔ ۳۰۹اگر آن فتنه که برخاست به ما بنشیند
  7. شمارهٔ ۳۱۰دوش در فکر من آن شکل قد و بالا بود
  8. شمارهٔ ۳۱۱یاد باد کز ما یار ما را یاد بود
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.