پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۰۱

سرو اگر در پیش قدت سرفرازی می‌کند

راستی او این حماقت از درازی می‌کند

تا مرا گفتی که جان بفرست بر دست صبا

جان من بر عزم رفتن کار سازی می‌کند

هندوی زلفت رسن بازست و هر شب تا سحر

با مَه روی تو در محراب بازی می‌کند

شمع مومین دل که در عشق تو چون زر خالص است

هر شب از سوز فراقت جان‌گدازی می‌کند

گر چه بر تازی ببستم زین ز بهر فارسی

چشم مست تو با من ترکتازی می‌کند

تا گزارد در خم محراب ابرویت نماز

آب چشمم خرقه را هر شب نمازی می‌کند

ناز کم کن چون نیاز ناصر از حد درگذشت

هر که را نبود نیازی بی‌نیازی می‌کند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۰۳گر چشم من پای تو را ناگاه تقبیلی کند
  2. شمارهٔ ۳۰۴رندم و عاشق و دیوانه به آواز بلند
  3. شمارهٔ ۳۰۵هر دل که دید زلف تو آورد در کمند
  4. شمارهٔ ۳۰۶هم چو چشم بدرقیبان از تو دورم می‌کنند
  5. شمارهٔ ۳۰۷رندان پاک را که به کوران عصا دهند
  6. شمارهٔ ۳۰۸عاشقان کوی تو را زحمت غوغا ندهند
  7. شمارهٔ ۳۰۹اگر آن فتنه که برخاست به ما بنشیند
  8. شمارهٔ ۳۱۰دوش در فکر من آن شکل قد و بالا بود
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.