پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۰۰

باد صبح از بوی زلفت بیقراری می‌کند

می‌رود در خاک کویت جان سپاری می‌کند

می‌کند مشک تتاری بوی از زلف تو وام

زلف تو خون در دل مشک تتاری می‌کند

می‌زند هر لحظه بر سوز دل عشاق تیر

چشم تو در عین مستی هوشیاری می‌کند

بر سر چشمت نشسته ابروان پیوسته خم

چون طبیب راست‌گو بیمارداری می‌کند

کس نیاید بر سر بیمار پرسی جز خیال

در حق من راستی حق‌گزاری می‌کند

شب همه شب هندوی چشمم ز سیلاب سرشک

در گلستان خیالت آبیاری می‌کند

دوستکامی می‌کنم گر دوست گامی می‌نهد

بختیاری می‌شوم گر بخت یاری می‌کند

کار من زاری‌ست اکنون چون زر و زورم نماند

ماند ناصر بی زر و بی زور، زاری می‌کند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۰۲لعل تو چون کشف اسرار نهانی می‌کند
  2. شمارهٔ ۳۰۳گر چشم من پای تو را ناگاه تقبیلی کند
  3. شمارهٔ ۳۰۴رندم و عاشق و دیوانه به آواز بلند
  4. شمارهٔ ۳۰۵هر دل که دید زلف تو آورد در کمند
  5. شمارهٔ ۳۰۶هم چو چشم بدرقیبان از تو دورم می‌کنند
  6. شمارهٔ ۳۰۷رندان پاک را که به کوران عصا دهند
  7. شمارهٔ ۳۰۸عاشقان کوی تو را زحمت غوغا ندهند
  8. شمارهٔ ۳۰۹اگر آن فتنه که برخاست به ما بنشیند
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.