پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۲۹۱

آتشی در جان من عقل مشوش می‌زند

بادهٔ‌ صافی که او آبی بر آتش می‌زند

همت من پای بر تاج سلاطین می‌نهد

خاطر من خاک بر تخت منقش می‌زند

من ز غیرت می‌خورم خون دل ساغر که او

بوسه بر لعل پری‌رویان مهوش می‌زند

همدمی جز نی ندارم در جهان، او هم ز غم

شکر باری گر همی‌نالد دمی خوش می‌زند

از سماع امروز خواهندم برون بردن به دوش

باز گر آن ماه‌رویم دست در کش می‌زند

بخت ما را مهره باید ریخت کاندر راه عشق‌

سه یک آمد نقش ما و خصم بر شش می‌زند

بر دل ناصر نشانش هست از آن معنی بر او

چشم تُرکش هر زمان تیری ز تَرکش می‌زند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۹۳دلم از جام غمت نیش بلا نوش کند
  2. شمارهٔ ۲۹۴چشم تو از تیر مژه، هر سو شکاری افکند
  3. شمارهٔ ۲۹۵چه شد که یار به بالین ما گذر نکند
  4. شمارهٔ ۲۹۶گلها شکفت و جلوه به صد رنگ و بو کند
  5. شمارهٔ ۲۹۷چون سر زلف سیه پوشت سراندازی کند
  6. شمارهٔ ۲۹۸سبزه از خط غبارت خاک بر سر می‌کند
  7. شمارهٔ ۲۹۹ابر می‌گرید به زاری،‌ گل تبسم می‌کند
  8. شمارهٔ ۳۰۰باد صبح از بوی زلفت بیقراری می‌کند
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.