پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۲۸۸

در آن روزی که خوبان آفریدند

تو را بر جمله سلطان آفریدند

تو را دادند توقیع سعادت

پس آنگه روح انسان آفریدند

ملاحت در تو یکسر جمع کردند

پس آنگه ماه کتعان آفریدند

پری را جمله در خیل تو کردند

پس آنگاهی سلیمان آفریدند

چو شادروان حسنت می‌کشیدند

به دربانیت رضوان آفریدند

ز خاک پای تو گردی که بردند

وز آن گردون گردان آفریدند

ز رویت پرتوی بر آسمان شد

وز آن خورشید تابان آفریدند

سواری چون تو در میدان خوبی

نیامد تا که میدان آفریدند

به یاد چشم و زلفت همچو ناصر

مرا مست و پریشان آفریدند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۹۰دردکشان بلا خون جگر می‌خورند
  2. شمارهٔ ۲۹۱آتشی در جان من عقل مشوش می‌زند
  3. شمارهٔ ۲۹۲اهل نظر که سوختگان بلا کشند
  4. شمارهٔ ۲۹۳دلم از جام غمت نیش بلا نوش کند
  5. شمارهٔ ۲۹۴چشم تو از تیر مژه، هر سو شکاری افکند
  6. شمارهٔ ۲۹۵چه شد که یار به بالین ما گذر نکند
  7. شمارهٔ ۲۹۶گلها شکفت و جلوه به صد رنگ و بو کند
  8. شمارهٔ ۲۹۷چون سر زلف سیه پوشت سراندازی کند
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.