پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۲۸۶

بهشت را سر کوی او نشان دادند

به یاد او همه حوران ز شوق جان دادند

کشید عقل به پرگار وهم دایره‌ای

چو شد تمام بدان نقطهٔ دهان دادند

چو حرف عشق برین لوح بیست و نه آمد

الف که هیچ ندارد بدان میان دادند

دلم به روز ازل لاف عاشقی می‌زد

بلا و محنت و رنج و غمش از آن دادند

به آشکار بتان گر دلی ز ما بردند

هزار جان به عوض باز در نهان دادند

غرض حقایق اسرار سرّ وحدت بود

مرا که غوطه در این بحر بیکران دادند

چو گشت حلقه به گوش غلام او ناصر

به ملک عشق به سلطانیش نشان دادند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۸۸در آن روزی که خوبان آفریدند
  2. شمارهٔ ۲۸۹غزل خوانان دف اندر چنگ دارند
  3. شمارهٔ ۲۹۰دردکشان بلا خون جگر می‌خورند
  4. شمارهٔ ۲۹۱آتشی در جان من عقل مشوش می‌زند
  5. شمارهٔ ۲۹۲اهل نظر که سوختگان بلا کشند
  6. شمارهٔ ۲۹۳دلم از جام غمت نیش بلا نوش کند
  7. شمارهٔ ۲۹۴چشم تو از تیر مژه، هر سو شکاری افکند
  8. شمارهٔ ۲۹۵چه شد که یار به بالین ما گذر نکند
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.