پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۲۷۱

از عشق چه گویم که مرا پیش نیامد

وز غم چه نمک ماند که بر ریش نیامد

یک روز دلم رفت به چین سر زلفش

عمری شد و آن خستهٔ درویش نیامد

تیری که توان بر هدف وصل تو انداخت

در شست چه گیریم که در کیش نیامد

هر کس بگرفت از لب شیرین تو کامی

زان نوش مرا بهره به جز نیش نیامد

گفتی که زنم تیغ جفا بر سر عشاق

ای خاک بر آن سر که به سر پیش نیامد

با درد تو خوش بود دل غمزده آن نیز

رنجیده ز ما رفت و دگر پیش نیامد

بیگانه چنان شد که ز بیماری ناصر

واقف شد و روزی به سر خویش نیامد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۷۳نتواند که ز خط تو سوادی خواند
  2. شمارهٔ ۲۷۴خواهد که خامه راهی در منزلی رساند
  3. شمارهٔ ۲۷۵با وصل گل رسیدن بلبل نمی‌تواند
  4. شمارهٔ ۲۷۶اینجا که منم نامهٔ‌ دلبر که رساند
  5. شمارهٔ ۲۷۷یار رفت از دیده و در دل بماند
  6. شمارهٔ ۲۷۸هر دیده رخ خوب تو دیدن نتواند
  7. شمارهٔ ۲۷۹زبان اشک رنگینم، سخن از دیده می‌راند
  8. شمارهٔ ۲۸۰خاک تو را ز آب لطافت سرشته‌اند
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.