پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۲۷۳

نتواند که ز خط تو سوادی خواند

هرکه یک حرف سپیدی ز سیاهی داند

من سرگشته چو سر بر خط حُکمت دارم

خامه‌وارم خط تو چند به سر گرداند

آتشی در دلم از روی تو افروخته است

آب چشمم برود آتش دل بنشاند

همه دردسرم از دست خود است، ای ساقی

بده آن باده که از دستِ خودم بستاند

گل به روی تو نماند که ندارد نوری

ماه می‌ماند و چیزیش بدان می‌ماند

آیتی‌ام شده در شأن مَحبت نازل

چه عجب زانکه براندست مرا می‌خواند

دل ناصر که ز سوز غم تو دریا شد

در خروش آمد و چون آب سخن می‌راند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۷۵با وصل گل رسیدن بلبل نمی‌تواند
  2. شمارهٔ ۲۷۶اینجا که منم نامهٔ‌ دلبر که رساند
  3. شمارهٔ ۲۷۷یار رفت از دیده و در دل بماند
  4. شمارهٔ ۲۷۸هر دیده رخ خوب تو دیدن نتواند
  5. شمارهٔ ۲۷۹زبان اشک رنگینم، سخن از دیده می‌راند
  6. شمارهٔ ۲۸۰خاک تو را ز آب لطافت سرشته‌اند
  7. شمارهٔ ۲۸۱تا خط بر آن عقیق درخشان نوشته‌اند
  8. شمارهٔ ۲۸۲عاشقان از دولت وصل تو دور افتاده‌اند
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.