پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۲۷۹

زبان اشک رنگینم، سخن از دیده می‌راند

معمای ضمیر روشنم چون آب می‌خواند

کجا شبدیز زلف سرکشت را دیده دریابد

اگر چه اشک گلگون را در این ره گرم می‌راند

جنون اندر سر مجنون نخواهد جنبشی کردن

مگر لیلی ز زلف خویش زنجیری بجنباند

نقاب ابر می‌خواهد که روی مهر در پوشد

مزاج بحر می‌جوشد که دل از او بگرداند

هوا از رهگذار باد گردی داشت بر خاطر

به آب دیده می‌خواهد که گرد از راه بنشاند

رقیب از مهر می‌گوید که از یارت جدا سازم

به لطفت دارم امیدی که گوید لیک نتواند

دمی از روز وصل تو به عمر جاودان ندهم

تو خود داناتری، دانی که ناصر این‌ قدر داند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۸۱تا خط بر آن عقیق درخشان نوشته‌اند
  2. شمارهٔ ۲۸۲عاشقان از دولت وصل تو دور افتاده‌اند
  3. شمارهٔ ۲۸۳سنگ طعنه به سبویم زده‌اند
  4. شمارهٔ ۲۸۴بلبلان در چمن، ای دل به خروش آمده‌اند
  5. شمارهٔ ۲۸۵هرکس حکایتی ز جمالت شنیده‌اند
  6. شمارهٔ ۲۸۶بهشت را سر کوی او نشان دادند
  7. شمارهٔ ۲۸۷دوش مستان بگذشتند و صلائی کردند
  8. شمارهٔ ۲۸۸در آن روزی که خوبان آفریدند
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.