پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۲۷۸

هر دیده رخ خوب تو دیدن نتواند

هرکس سر زلف تو کشیدن نتواند

خسرو لب شیرین بگزد همچو شکر،‌ لیک

فرهاد جز از انگشت گزیدن نتواند

خون گشت دلم غنچه صفت از غم هجران

از ضعف ولی جامه دریدن نتواند

امروز که بر شربت وصل تو رسد دست

بیمار چنان شد که چشیدن نتواند

افغان من از پردهٔ‌ افلاک گذر کرد

در گوش تو ای ماه رسیدن نتواند

هر چند که دشمن ز زبان تیغ بلا ساخت

ما را ز تو ای دوست بریدن نتواند

بی همت عالی نتوان رفت ره عشق

بی پر به هوا مرغ پریدن نتواند

گلگون سرشکم ز پی‌ات گشت بسی رود

اِستاد کنون خشک و دویدن نتواند

در دام سر زلف تو مرغ دل ناصر

در عین هلاک است و تپیدن نتواند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۸۰خاک تو را ز آب لطافت سرشته‌اند
  2. شمارهٔ ۲۸۱تا خط بر آن عقیق درخشان نوشته‌اند
  3. شمارهٔ ۲۸۲عاشقان از دولت وصل تو دور افتاده‌اند
  4. شمارهٔ ۲۸۳سنگ طعنه به سبویم زده‌اند
  5. شمارهٔ ۲۸۴بلبلان در چمن، ای دل به خروش آمده‌اند
  6. شمارهٔ ۲۸۵هرکس حکایتی ز جمالت شنیده‌اند
  7. شمارهٔ ۲۸۶بهشت را سر کوی او نشان دادند
  8. شمارهٔ ۲۸۷دوش مستان بگذشتند و صلائی کردند
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.