پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۲۷۰

شبی خیال تو در خون چشم ما آمد

چه آشناست که در خون آشنا آمد

خیال روی تو نقشی بر آب زد، پُر آب

ز نقش روی تو آبی به چشم ما آمد

صبا به کوی تو می‌رفت و جان من همراه

ز راه دور به همراهی صبا آمد

شبی به پیش تو گویم سوز دل تا روز

چو شمع بر سر ما آنچه از هوا آمد

قضاست هجر تو بر ما، همین دانم

که جز رضا نبود چون قضا آمد

به گرد کوی تو ناصر مثال باد صباست

چه گرد خیزد از او گر برفت یا آمد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۷۲مه نو شد و آن یار سفر کرده نیامد
  2. شمارهٔ ۲۷۳نتواند که ز خط تو سوادی خواند
  3. شمارهٔ ۲۷۴خواهد که خامه راهی در منزلی رساند
  4. شمارهٔ ۲۷۵با وصل گل رسیدن بلبل نمی‌تواند
  5. شمارهٔ ۲۷۶اینجا که منم نامهٔ‌ دلبر که رساند
  6. شمارهٔ ۲۷۷یار رفت از دیده و در دل بماند
  7. شمارهٔ ۲۷۸هر دیده رخ خوب تو دیدن نتواند
  8. شمارهٔ ۲۷۹زبان اشک رنگینم، سخن از دیده می‌راند
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.