پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۲۶۹

از خیال خوبرویان چشم ما بتخانه شد

وز غم زنجیر مویان عقل ما دیوانه شد

هیچ می‌دانی چرا سرگشته گردد آفتاب

زانکه او بر گرد شمع روی تو پروانه شد

نقطهٔ‌ خال تو را تا خط مشکین دایره است

مور پنداری مگر مایل به سوی دانه شد

می‌شود از غم دل من همچو شانه صد شکاف

تا چرا سر رشتهٔ‌ زلفت به دست شانه شد

من به مجنونی شدم مشهور در هر کشوری

تا به خوبی همچو لیلی حسن او افسانه شد

ز انتظار شمع رویت چشم من تاریک شد

بر امید گنج وصل تو دلم ویرانه شد

گر به عشق یار ناصر آشنائی می‌کنی

بایدت اول ز عقل خویشتن بیگانه شد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۷۱از عشق چه گویم که مرا پیش نیامد
  2. شمارهٔ ۲۷۲مه نو شد و آن یار سفر کرده نیامد
  3. شمارهٔ ۲۷۳نتواند که ز خط تو سوادی خواند
  4. شمارهٔ ۲۷۴خواهد که خامه راهی در منزلی رساند
  5. شمارهٔ ۲۷۵با وصل گل رسیدن بلبل نمی‌تواند
  6. شمارهٔ ۲۷۶اینجا که منم نامهٔ‌ دلبر که رساند
  7. شمارهٔ ۲۷۷یار رفت از دیده و در دل بماند
  8. شمارهٔ ۲۷۸هر دیده رخ خوب تو دیدن نتواند
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.