پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۲۶۸

عقلی که زیرک می‌نمود، از عشق تو دیوانه شد

از آشنا و خویش و کس یکبارگی بیگانه شد

درد تو هر سو رخنه‌ای می‌کرد در بنیاد دل

ویرانه کردش این زمان، چون گنج در ویرانه شد

بگریزد از شکّر مگس، چون برفشاند آستین

در راه و رسم عاشقی ثابت قدم پروانه شد

از خان و مان آواره‌ام زین غم که دائم روز و شب

با مردم چشمم چرا نقش رخت همخانه شد

ای پند گو گفتم تو را، افسون ما از غم مکن

می‌میرم از زاری کنون، افسون تو افسانه شد

جانی‌ست ناصر را که او،‌ می‌دارد از جانان جدا

گر جان سبکباری کند جان بدهد و جانانه شد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۷۰شبی خیال تو در خون چشم ما آمد
  2. شمارهٔ ۲۷۱از عشق چه گویم که مرا پیش نیامد
  3. شمارهٔ ۲۷۲مه نو شد و آن یار سفر کرده نیامد
  4. شمارهٔ ۲۷۳نتواند که ز خط تو سوادی خواند
  5. شمارهٔ ۲۷۴خواهد که خامه راهی در منزلی رساند
  6. شمارهٔ ۲۷۵با وصل گل رسیدن بلبل نمی‌تواند
  7. شمارهٔ ۲۷۶اینجا که منم نامهٔ‌ دلبر که رساند
  8. شمارهٔ ۲۷۷یار رفت از دیده و در دل بماند
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.