پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۲۵۳

دیده باید که در او صورت یاری باشد

ور نه بی وَرد رخش هر مژه خاری باشد

ما صبوریم، تو هر جور که می‌خواهی کُن

عاقبت روزِ شمار است و شماری باشد

زار نالم چو نی از دست فراقت یارا

زر و زوری نبود، نالهٔ زاری باشد

نقش بالای تو در دیده نشاندیم، دریغ

نه درختی‌ست کز او فایدهٔ باری باشد

با تو بودیم شبی، صبح جدائی بدمید

دور مستی به کران رفت و خماری باشد

جان گران است، به کویش مبر ای باد صبا

که تو را بر دل از این سوخته باری باشد

از خم زلف تو ناصر نکشد سر ز خطت

هر کجا گنج بود زحمت ماری باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۵۵غنچه بر احوال عالم خنده زد، دلشاد شد
  2. شمارهٔ ۲۵۶هر که بر ابروی و چشمت نگران خواهد شد
  3. شمارهٔ ۲۵۷حسنش خط دیوانگی بر دفتر ما می‌کشد
  4. شمارهٔ ۲۵۸ماه من چون سرو بالا می‌کشد
  5. شمارهٔ ۲۵۹گر اشارت می‌کنی، چشم تو مردم می‌کُشد
  6. شمارهٔ ۲۶۰دیده بی روی تو تا کی رنج بینائی کَشد
  7. شمارهٔ ۲۶۱هر کس که پیش تیر ملامت سپر نشد
  8. شمارهٔ ۲۶۲ای که از چشم خوشت رنج دلم افزون شد
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.