پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۲۵۹

گر اشارت می‌کنی، چشم تو مردم می‌کُشد

ور همی‌گوئی که بخشیدم تکلم می‌کشد

در فراقت می‌کَنم جان، ور بیائی جان دهم

روز بدبختی گدایان را تنعم می‌کشد

لعل تو بر من تبسم کرد چون تیغم زدی

من ز تیغ تو نمی‌میرم، تبسم می‌کشد

در خرامیدن مکن آلوده دامن را به خاک

گر چه تو پاکی ولی ما را توهّم می‌کشد

حلقهٔ‌ زلف کژت را می‌بُرد مشاطه سر

آفرین بر دست او بادا که کژدم می‌کشد

کشتهٔ آن مِی‌ فروشم من که بهر جرعه‌ای

صد هزاران مست را در پای هر خم می‌کشد

حال ناصر بین که می‌میرد به زاری بی سماع

ور به مطرب گوش می‌دارد ترنّم می‌کشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۶۱هر کس که پیش تیر ملامت سپر نشد
  2. شمارهٔ ۲۶۲ای که از چشم خوشت رنج دلم افزون شد
  3. شمارهٔ ۲۶۳سخن زلف تو گفتم نفسم مشکین شد
  4. شمارهٔ ۲۶۴در کوی ماه‌روئی پایم به گل فرو شد
  5. شمارهٔ ۲۶۵چشمت به خواب چون به سحرگه گشاده شد
  6. شمارهٔ ۲۶۶از رشکِ خندهٔ تو دل غنچه پاره شد
  7. شمارهٔ ۲۶۷یوسف دل ز زنخدان تو در چَه شد
  8. شمارهٔ ۲۶۸عقلی که زیرک می‌نمود، از عشق تو دیوانه شد
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.