پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۲۶۴

در کوی ماه‌روئی پایم به گل فرو شد

سر خیل نیکنامان رسوای شهر و کو شد

ای صبرِ پای برجا منزل به کوی او کن

کان دل که بود وقتی اکنون از آنِ او شد

عقلم ز دور بینی جان گفت لعل او را

با عقل خرده دانم بسیار گفت و گو شد

هستیِ ما ز مهرش چون ذره شد هوائی

خاک وجود عاشق بر بادِ آرزو شد

در دیده عکس رویش عکس گلی در آب است

در دل خیال لعلش، چون باده در سبو شد

گفتم نکو شود دل از درد عشق روزی

این هم که سوخت کلّی از درد آن نکو شد

تنها نگشت ناصر در راه عشق گمره

در وادی مَحبت صد کاروان فرو شد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۶۶از رشکِ خندهٔ تو دل غنچه پاره شد
  2. شمارهٔ ۲۶۷یوسف دل ز زنخدان تو در چَه شد
  3. شمارهٔ ۲۶۸عقلی که زیرک می‌نمود، از عشق تو دیوانه شد
  4. شمارهٔ ۲۶۹از خیال خوبرویان چشم ما بتخانه شد
  5. شمارهٔ ۲۷۰شبی خیال تو در خون چشم ما آمد
  6. شمارهٔ ۲۷۱از عشق چه گویم که مرا پیش نیامد
  7. شمارهٔ ۲۷۲مه نو شد و آن یار سفر کرده نیامد
  8. شمارهٔ ۲۷۳نتواند که ز خط تو سوادی خواند
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.