پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۲۶۱

هر کس که پیش تیر ملامت سپر نشد

هرگز میان حلقهٔ عشاق سر نشد

ذوق جفا و لذت پیکان غم نیافت

هر دل که زخم تیر بلا را سپر نشد

هر کو غمی ندید و فراقی نیازمود

نزد مقربان بلا معتبر نشد

صد روز را شب آمد و صد شام را سحر

یارب چه شد که این شب ما را سحر نشد

پیکی نبُرد نامه و بادی خبر نداد

او را به هیچ حال ز حالم خبر نشد

مرغی نمی‌پرد که برد سوی گل پیام

کان بلبل اسیر تو را بال و پر نشد

با ما دو دل مباش که ما با تو یک دلیم

تو دل دگر مکن که دل ما دگر نشد

زان دردسر کشم که شوم بر در تو خاک

ای خاک بر سری که ورا دردسر نشد

ای پندگو ملامت ناصر چه می‌کنی

مجنون به حال خویش به پند پدر نشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۶۳سخن زلف تو گفتم نفسم مشکین شد
  2. شمارهٔ ۲۶۴در کوی ماه‌روئی پایم به گل فرو شد
  3. شمارهٔ ۲۶۵چشمت به خواب چون به سحرگه گشاده شد
  4. شمارهٔ ۲۶۶از رشکِ خندهٔ تو دل غنچه پاره شد
  5. شمارهٔ ۲۶۷یوسف دل ز زنخدان تو در چَه شد
  6. شمارهٔ ۲۶۸عقلی که زیرک می‌نمود، از عشق تو دیوانه شد
  7. شمارهٔ ۲۶۹از خیال خوبرویان چشم ما بتخانه شد
  8. شمارهٔ ۲۷۰شبی خیال تو در خون چشم ما آمد
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.