پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۲۵۲

ز شاه اگر به رعیت رعایتی باشد

معیّن است که عین عنایتی باشد

چو ذره نام بر آریم در هواداری

اگر ز سایهٔ مهرت حمایتی باشد

من این طریقه که دارم به منزلت نرسم

مگر هدیهٔ وقت از هدایتی باشد

هر آن غریب که ره برد در ولایت دوست

مگو غریب که صاحب ولایتی باشد

مسلسل است ز زلفت بلا به دور قمر

گمان مبر که جفا را نهایتی باشد

ورای شکر به روی شما نخواهم خورد

اگر ز دست رقیبان شکایتی باشد

ز دَه زبانی سوسن صبا خبر دارد

میان بلبل و گل اگر حکایتی باشد

دلت بسوزد از آه من که در آهن

زگرمی دم آتش سرایتی باشد

چنین که چشم تو بی جرم خون ناصر ریخت

نعوذ بالله اگر خود جنایتی باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۵۴روزم از غصه سیه گشت و شبم پیدا شد
  2. شمارهٔ ۲۵۵غنچه بر احوال عالم خنده زد، دلشاد شد
  3. شمارهٔ ۲۵۶هر که بر ابروی و چشمت نگران خواهد شد
  4. شمارهٔ ۲۵۷حسنش خط دیوانگی بر دفتر ما می‌کشد
  5. شمارهٔ ۲۵۸ماه من چون سرو بالا می‌کشد
  6. شمارهٔ ۲۵۹گر اشارت می‌کنی، چشم تو مردم می‌کُشد
  7. شمارهٔ ۲۶۰دیده بی روی تو تا کی رنج بینائی کَشد
  8. شمارهٔ ۲۶۱هر کس که پیش تیر ملامت سپر نشد
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.