پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۲۵۵

غنچه بر احوال عالم خنده زد، دلشاد شد

دل به زر در بست گل، دوران او بر باد شد

اهل دنیا همچو سبزه پایمال انجم‌اند

سرو بستان آنکه از بند جهان آزاد شد

در جهان بی‌خونِ دل سیمی نیاید در کنار

این‌ قدر ما  را ز آب دیده پیش‌افتاد شد

رفته باشم من ز یاد خلق و در یادم بود

این سخن کامروز از پیر مغانم یاد شد

عقد ما با دختر زر تازه گردان ساقیا

کاین قضای سرنوشت از بخت مادرزاد شد

می‌نهد زلف سیه‌پوش تو سر بر روی خاک

آن شکسته دل مگر در حلقهٔ زهاد شد

عاقبت طرفی نبندد همچو خنجر زان میان

هر که اندر آتش عهد تو چون پولاد شد

باد می‌گویند بوئی دارد از خاک درت

خاک راه باد خواهم هر چه بادا باد شد

آتش پنهان ناصر ناله پیدا می‌کند

راز بلبل در جهان مشهور از فریاد شد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۵۷حسنش خط دیوانگی بر دفتر ما می‌کشد
  2. شمارهٔ ۲۵۸ماه من چون سرو بالا می‌کشد
  3. شمارهٔ ۲۵۹گر اشارت می‌کنی، چشم تو مردم می‌کُشد
  4. شمارهٔ ۲۶۰دیده بی روی تو تا کی رنج بینائی کَشد
  5. شمارهٔ ۲۶۱هر کس که پیش تیر ملامت سپر نشد
  6. شمارهٔ ۲۶۲ای که از چشم خوشت رنج دلم افزون شد
  7. شمارهٔ ۲۶۳سخن زلف تو گفتم نفسم مشکین شد
  8. شمارهٔ ۲۶۴در کوی ماه‌روئی پایم به گل فرو شد
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.