پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۸

گدای دولت آنم که او گدای تو باشد

به دیده درکشم آن را که خاک پای تو باشد

حیات چون بود آن را که در غم تو نمیرد

صبور چون بود آنکس که مبتلای تو باشد

اگر به حشر برآرند نامهٔ‌ عمل من

به خون نوشته بر او جمله ماجرای تو باشد

هوس به رهگذری می‌کنم که بر سر خاکم

امید سایهٔ بالای دلگشای تو باشد

گر از وفای تو خاکم به هر دیار برد باد

منم فدای تو، بازآ، که جان برای تو باشد

تو را به خلوت چشمم گر اتفاق نباشد

میان دیده خیال رخت به جای تو باشد

هزار بار بسازم دهان به مشک معطر

به جای ورد زبانم اگر دعای تو باشد

اگر به خون محبان بود توجه خاطر

رضاست از طرف ما اگر رضای تو باشد

گذر به تربت ناصر که ذره‌های وجودش

به زیر خاک بر امید مرحبای تو باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۵۰سجّاده چه کار آید و دستار چه باشد
  2. شمارهٔ ۲۵۱صراط ما ره میخانه باشد
  3. شمارهٔ ۲۵۲ز شاه اگر به رعیت رعایتی باشد
  4. شمارهٔ ۲۵۳دیده باید که در او صورت یاری باشد
  5. شمارهٔ ۲۵۴روزم از غصه سیه گشت و شبم پیدا شد
  6. شمارهٔ ۲۵۵غنچه بر احوال عالم خنده زد، دلشاد شد
  7. شمارهٔ ۲۵۶هر که بر ابروی و چشمت نگران خواهد شد
  8. شمارهٔ ۲۵۷حسنش خط دیوانگی بر دفتر ما می‌کشد
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.