پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۷

کسی کز عشق فانی شد، چنین باشد، چنین باشد

نشان موج از دریا، همین باشد، همین باشد

دلی کو جمله جان گردد، نه آن گردد، نه این گردد

چو سنگ لعل کان گردد، نگین باشد، نگین باشد

یقین اندر فنا باشد، گمان از هستی آن خیزد

چو آن شد از گمان خالی، یقین باشد، یقین باشد

چو عشق آمد، چو عشق آمد، نه زهد آمد، نه فسق آمد

نه شرک آمد، نه کفر آمد، نه دین باشد، نه دین باشد

برو جان مجرد شو، به توحید آی و مفرد شو

که مفرد هر چه می‌خواهی درین باشد، درین باشد

غبار از سینه بیرون کن، که مردان موحد را

نه دل باشد، نه دل باشد، نه کین باشد، نه کین باشد

اگر ناصر بود محرم، قفس را بشکند درهم

به طاووسان فردوسی، قرین باشد، قرین باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۴۹به دستم گر چو تو گلدسته باشد
  2. شمارهٔ ۲۵۰سجّاده چه کار آید و دستار چه باشد
  3. شمارهٔ ۲۵۱صراط ما ره میخانه باشد
  4. شمارهٔ ۲۵۲ز شاه اگر به رعیت رعایتی باشد
  5. شمارهٔ ۲۵۳دیده باید که در او صورت یاری باشد
  6. شمارهٔ ۲۵۴روزم از غصه سیه گشت و شبم پیدا شد
  7. شمارهٔ ۲۵۵غنچه بر احوال عالم خنده زد، دلشاد شد
  8. شمارهٔ ۲۵۶هر که بر ابروی و چشمت نگران خواهد شد
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.