پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۵

ما را سر کفر و غم اسلام نباشد

جائی که همه ننگ بود نام نباشد

در مجلس خاصان دف و چنگ و می صافی

خوش باشد اگر درد سر عام نباشد

ای مدّعی بر من مفشان خرقهٔ سالوس

مرغ دل ما بستهٔ هر دام نباشد

از باده تو کار دل ما خام مینداز

عاشق که می پخته خورد خام نباشد

زین هم نفسان هیچ ندانیم که گیرد

دست من شوریده اگر جام نباشد

هرگز سر من خاک ره باد مبادا

گر رهگذرش گوشهٔ‌ آن بام نباشد

ای مهر اگر از مطلع اقبال برآئی

تا روز ابد صبح مرا شام نباشد

هرچند که دل می‌ببرد نرگس رعنا

چون نرگس جادوی تو بادام نباشد

اوراق بسوزد همه از گفتهٔ ناصر

مانع اگر از گریهٔ اقلام نباشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۴۷کسی کز عشق فانی شد، چنین باشد، چنین باشد
  2. شمارهٔ ۲۴۸گدای دولت آنم که او گدای تو باشد
  3. شمارهٔ ۲۴۹به دستم گر چو تو گلدسته باشد
  4. شمارهٔ ۲۵۰سجّاده چه کار آید و دستار چه باشد
  5. شمارهٔ ۲۵۱صراط ما ره میخانه باشد
  6. شمارهٔ ۲۵۲ز شاه اگر به رعیت رعایتی باشد
  7. شمارهٔ ۲۵۳دیده باید که در او صورت یاری باشد
  8. شمارهٔ ۲۵۴روزم از غصه سیه گشت و شبم پیدا شد
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.