پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۳

در پایش افکنم سر، تا دردسر نباشد

با زلف او دهم دل، تا دل دگر نباشد

روزی به یاد زلفش، گر شب به روز آرم

باید که جز رخ او، شب را سحر نباشد

هرکس که در ره او، بنهاد پای چون شمع

آن به که پای دارد، در بند سر نباشد

آن را که در دو عالم، باشد نظر به قدش

همت بلند دارد، کوته نظر نباشد

پر سوخته‌ای ز آتش، پروانه هم ز پر شد

او را ز ابتدای خود، آن به که پر نباشد

گفتم که در میانت، دستی کمر توان بست

گفتا میان ما را، تاب کمر نباشد

گفتم که بی‌خبر شد، ناصر ز درد عشقش

گفتا که عاشقان را، از خود خبر نباشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۴۵ما را سر کفر و غم اسلام نباشد
  2. شمارهٔ ۲۴۶صدرگه عشق غیر سینه نباشد
  3. شمارهٔ ۲۴۷کسی کز عشق فانی شد، چنین باشد، چنین باشد
  4. شمارهٔ ۲۴۸گدای دولت آنم که او گدای تو باشد
  5. شمارهٔ ۲۴۹به دستم گر چو تو گلدسته باشد
  6. شمارهٔ ۲۵۰سجّاده چه کار آید و دستار چه باشد
  7. شمارهٔ ۲۵۱صراط ما ره میخانه باشد
  8. شمارهٔ ۲۵۲ز شاه اگر به رعیت رعایتی باشد
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.