پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۱

مرا که جام جم و گنج قباد نباشد

حدیث ملک سلیمان به جز باد نباشد

به سوز هجر بسازم اگر وصال نیابم

که نامراد توان بود اگر مراد نباشد

رقیب بست به رویم درِ امید خدا را

دری گشای که در بستگی گشاد نباشد

ز اهل دور صفای عقیدتم به سزاست

مرا به صوفی مغشوش اعتقاد نباشد

دریغ رفتن پروانه دوش بر سر شمع

که عهد صحبت او تا به بامداد نباشد

خبر که باد رساند به من همه باد است

که بر رسالت غماز اعتبار نباشد

خیال تو چو شبیخون برد به دیدهٔ ناصر

بسی بماند که مردم درین سواد نباشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۴۳در پایش افکنم سر، تا دردسر نباشد
  2. شمارهٔ ۲۴۴عشاق تو را درد سر عام نباشد
  3. شمارهٔ ۲۴۵ما را سر کفر و غم اسلام نباشد
  4. شمارهٔ ۲۴۶صدرگه عشق غیر سینه نباشد
  5. شمارهٔ ۲۴۷کسی کز عشق فانی شد، چنین باشد، چنین باشد
  6. شمارهٔ ۲۴۸گدای دولت آنم که او گدای تو باشد
  7. شمارهٔ ۲۴۹به دستم گر چو تو گلدسته باشد
  8. شمارهٔ ۲۵۰سجّاده چه کار آید و دستار چه باشد
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.