پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۰

زبان خرده‌بینان را، حکایت زان دهن باشد

چو شکر می‌خورد طوطی، از آن شیرین سخن باشد

نی‌ام در بند جان، گر می‌گشاید کار من از جان

که ما در بند جانانیم و جان در بند تن باشد

چو من با خویش می‌آیم، ز من بیگانه می‌گردد

همان به مست و عاشق را، که او بی‌خویشتن باشد

خوش آن ساعت که از مستی نقاب از رخ براندازد

همه او بینم و با او، نه من ماند، نه من باشد

تواند دل که بیرون آید از چاه زنخدانش

اگر سررشته‌ای با او از آن مشکین رسن باشد

به گرد خاتم لعلت خط پیروزه پیدا شد

چرا باید که آن خاتم به دست اهرمن باشد

چو ناصر را توئی در دل، ز شعرش بوی عشق آید

گواه خوبی یوسف، نسیم پیرهن باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۴۲هرکس که مقیم در خمّار نباشد
  2. شمارهٔ ۲۴۳در پایش افکنم سر، تا دردسر نباشد
  3. شمارهٔ ۲۴۴عشاق تو را درد سر عام نباشد
  4. شمارهٔ ۲۴۵ما را سر کفر و غم اسلام نباشد
  5. شمارهٔ ۲۴۶صدرگه عشق غیر سینه نباشد
  6. شمارهٔ ۲۴۷کسی کز عشق فانی شد، چنین باشد، چنین باشد
  7. شمارهٔ ۲۴۸گدای دولت آنم که او گدای تو باشد
  8. شمارهٔ ۲۴۹به دستم گر چو تو گلدسته باشد
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.