پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۲۳۷

مرا که نقش خیال تو در نظر باشد

چو بحر و کان صدف دیده پر گهر باشد

اگر به ساحل چشمم خیال تو گذرد

ز موج بحر همان به که برحذر باشد

چو خاک رهگذر افتاده‌ام، گذری کن

ترا اگر چه ز امثال ما گذر باشد

چو کوه پای به دامن کشیده‌ام، چه عجب

اگر ز خون دلم لعل بر کمر باشد

شنیده‌ام که شود خون به ناف آهو مشک

دلا مدار توقع که بی‌جگر باشد

بلای عشق قضا بود و من ندانستم

که اقتضای قضا تا بدین قدر باشد

خبر نمی‌دهد از سر وصل او ناصر

که هر که مست مدام است بی‌خبر باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۳۹صلای عشق قدیم است و از ازل باشد
  2. شمارهٔ ۲۴۰زبان خرده‌بینان را، حکایت زان دهن باشد
  3. شمارهٔ ۲۴۱مرا که جام جم و گنج قباد نباشد
  4. شمارهٔ ۲۴۲هرکس که مقیم در خمّار نباشد
  5. شمارهٔ ۲۴۳در پایش افکنم سر، تا دردسر نباشد
  6. شمارهٔ ۲۴۴عشاق تو را درد سر عام نباشد
  7. شمارهٔ ۲۴۵ما را سر کفر و غم اسلام نباشد
  8. شمارهٔ ۲۴۶صدرگه عشق غیر سینه نباشد
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.