پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۲۳۳

چون ز کویت هر سحر بوئی به گلشن می‌رسد

غنچه را چاک گریبان تا به دامن می‌رسد

ما اسیر هجر و دایم در وصال تو رقیب

شاه را گنج و گدا را کُنج گُلخن می‌رسد

چرخ را از ناله‌ام می‌بگذرد تیر از سپر

ماه را از آه من آتش به خرمن می‌رسد

صبحدم بر من بسوزد آسمان را دل ز مهر

گر بدو یک دم زنم زان غم که بر من می‌رسد

ای دل من چاک هجران تو خواهد یافت وصل

اینک از مژگان ره‌آورد تو سوزن می‌رسد

خاطر مهجور درویشی را به مأوا می‌کشد

قالب رنجور مسکینی به مسکن می‌رسد

دیده می‌بیند رخت را، دل همی‌بیند فروغ

خانهٔ تاریک را نوری ز روزن می‌رسد

سوی مصر خویش ناصر کوری فرعون را

چون کلیم‌الله از وادی ایمن می‌رسد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۳۵من و مسجد همه دانند که تهمت باشد
  2. شمارهٔ ۲۳۶گر سرم خاک شود در کف پایت باشد
  3. شمارهٔ ۲۳۷مرا که نقش خیال تو در نظر باشد
  4. شمارهٔ ۲۳۸مهر تو تا قیامت، چون بی زوال باشد
  5. شمارهٔ ۲۳۹صلای عشق قدیم است و از ازل باشد
  6. شمارهٔ ۲۴۰زبان خرده‌بینان را، حکایت زان دهن باشد
  7. شمارهٔ ۲۴۱مرا که جام جم و گنج قباد نباشد
  8. شمارهٔ ۲۴۲هرکس که مقیم در خمّار نباشد
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.