پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۲۳۲

گفتم که دمی بنشین تا فتنه نبرخیزد

گفتا نبود عاشق کز فتنه بپرهیزد

گفتم ز خُم وحدت هر جام به هر رنگست

گفتا که محیط از موج صد نقش برانگیزد

گفتم که شوم عاقل وز عشق تو بگریزم

گفتا که مُرَد تشنه از آب چو بگریزد

گفتم که جفا کم کن تا سر نکشم از خط

گفتا که خَم زلفم در گردنت آویزد

گفتم که رخت بنمای در خواب به مشتاقان

گفتا که دگر یک کس از خواب نبرخیزد

گفتم که به روی تو دارد نظری ناصر

گفتا که چرا از چشم خونابه نمی‌ریزد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۳۴ما را که دل بر آتش از غم کباب باشد
  2. شمارهٔ ۲۳۵من و مسجد همه دانند که تهمت باشد
  3. شمارهٔ ۲۳۶گر سرم خاک شود در کف پایت باشد
  4. شمارهٔ ۲۳۷مرا که نقش خیال تو در نظر باشد
  5. شمارهٔ ۲۳۸مهر تو تا قیامت، چون بی زوال باشد
  6. شمارهٔ ۲۳۹صلای عشق قدیم است و از ازل باشد
  7. شمارهٔ ۲۴۰زبان خرده‌بینان را، حکایت زان دهن باشد
  8. شمارهٔ ۲۴۱مرا که جام جم و گنج قباد نباشد
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.