پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۲۲۸

مرا تا آتش هجران آن شیرین لقا سوزد

وجودم هر شبی چون شمع از سر تا به پا سوزد

مرا دل در بلا افکند و می‌سوزد کنون از غم

چنین دل سوختن بهتر بود، بگذار تا سوزد

چو اندیشم جدائی از وصال جانفزای او

تنم در آتش اندیشه، هر عضوی جدا سوزد

دعائی بر فلک گفتم فرستم، باز گویم

پر مرغان قدسی را نباید کان دعا سوزد

به هر دم در هوائی دیگرست این مرغ، می‌ترسم

که آه آتشینم مرغ را در هوا سوزد

روم در باغ بی او، از دم سرد و دل گرمم

کلاه لاله بر خاک اوفتد، گل را قبا سوزد

حدیث سینهٔ سوزان، چراغ گور ناصر شد

سر خاک غریبان را، کسی شمع از کجا سوزد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۳۰نسیم صبحدم از مرغزار برخیزد
  2. شمارهٔ ۲۳۱هر که مردانه به عشق از سر جان برخیزد
  3. شمارهٔ ۲۳۲گفتم که دمی بنشین تا فتنه نبرخیزد
  4. شمارهٔ ۲۳۳چون ز کویت هر سحر بوئی به گلشن می‌رسد
  5. شمارهٔ ۲۳۴ما را که دل بر آتش از غم کباب باشد
  6. شمارهٔ ۲۳۵من و مسجد همه دانند که تهمت باشد
  7. شمارهٔ ۲۳۶گر سرم خاک شود در کف پایت باشد
  8. شمارهٔ ۲۳۷مرا که نقش خیال تو در نظر باشد
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.