پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۲۰۳

زلف مشکین تو زنجیر بلائی دارد

بسته بر هر سر موئی سر و پائی دارد

دوست آن نیست که تابد سر پیمان از دوست

دوست آن است که با دوست وفائی دارد

بینوائی ز غم ار ناله کند باکی نیست

ناله از بهر چه کند نی، چو نوائی دارد

چنگ را کرد غم عشق رگ از پوست برون

بنوازش که وی این درد ز جائی دارد

خاک کوی تو و آه دل من، شام فراق

باغ روضه است که از مشک صبائی دارد

تن و پیراهن تو نه تن و پیراهن ماست

گل سوریست که از لاله قبائی دارد

از من ای خسرو خوبان جهان عار مدار

که هر شاه چنین طرفه گدائی دارد

دل به درمان منه و دردکش ای دل زنهار

کاین نه دردیست که امید دوائی دارد

خلوت ناصر شوریده دل از گریه و آه

بوستانی‌ست که خوش آب و هوائی دارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۰۵به دوست از دل مسکین سلام ما که برد
  2. شمارهٔ ۲۰۶شاد است دل که از غم تو یاد می‌برد
  3. شمارهٔ ۲۰۷سیل خون جگرم از سر ما می‌گذرد
  4. شمارهٔ ۲۰۸دود دل آتش پنهان مرا پیدا کرد
  5. شمارهٔ ۲۰۹پیر ما خرقهٔ خود در گرو صهبا کرد
  6. شمارهٔ ۲۱۰عشق تو روی ما ز عدم در وجود کرد
  7. شمارهٔ ۲۱۱رفتی به باغ سرو به پیشت قیام کرد
  8. شمارهٔ ۲۱۲گر چارهٔ‌ تقدیر به تدبیر توان کرد
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.